برای بار اول است که دستت را می گیرند که برویم مدرسه .برویم علم، دانش، انسانیت، سواد خواندن کتاب قصه هایت، که بتونی پول بشماری، بفهمی آدامس دو تومنه ، دوتومن ، نه بیشتر. اینکه تو باید یک روز زودتر از بقیه بچه ها به مدرسه بروی تا یاد بگیری درس یعنی چه ، زنگ تفریح یعنی چه ، معلم یعنی چه.همه کلاس اولی ها توی صف ایستاده اند . می گویند یکی بیاید قران بخواند . پدرت تو را به ناظم مدرسه معرفی می کند که قران حفظ است بخواند – و چه لذتی دارد قرانی که توی کله ات است و نه توی کتابت. و می خوانی برایشان : بسم الله الرحمن الرحیم.والعصر. ان الانسان لفی خسر...
یکی دو پله بالاتر می آیی.اسمش به خودش است. مدرسه شاهد. جایی که حق نداری فحشهایی را که دیروز از بچه همسایه تان شنیده ای از زبان رها کنی. معلم ها خوب معلم ها نمونه و تو که توی دنیایی که جلویت باز کرده اند گیج می زنی : مایع ، جامد ، گاز، ، چوپان دروغگو، ریز علی خواجوی، صد دانه یاقوت ، علامت بعلاوه ، عدد بعد از 99 می شود صد ، صفر هیچ ارزشی ندارد، توحید ، معاد ، نبوت ، عدل , امامت، حرکت پروانه ، یار کشی ، قبل از ورزش نرمش...
چند پله بالا تر می آیی.نمی دانی آقای هاشمی – همان همشهری کازرونی ات که کارمند پست بود و با اهل و ایالش منتقل شد – بالاخره به سلامت به مقصد می رسد یا نه؟ یاد میگیری او که عکسش را به عنوان عکس سوم زیر دو قاب بزرگتر اضافه می کنند رییس جمهور کشورت است. آقای هاشمی رفسنجانی است که با ابروانی برتافته آن دورتر ها را می پاید و قاب طلایی عکسش نو تر از دو قاب دیگر می درخشد. با خودت فکر می کنی شاید آقای هاشمی همشهریت برادر آقای هاشمی رفسنجانی بوده . ولی مگر برادر رییس جمهور پستچی می شود؟ اولین بار که میزنند پشت سرت دلت می ترکد از کلاس می زنی بیرون . می روی خودت را زیر درخت های حیاط مدرسه گم و گور می کنی. یک نقطه سیاه هاله ای را که توی ذهنت برایش داشته ای را سیاه میکند. آیا او دیگر برایت قدیس نیست؟ ظهر میروی خانه جریان را می گویی .انتظار داری - مثل مادر فلانی که آمده بود مدرسه و از اینکه معلمی دست روی بچه ی شهید بلند کرده بود شکوه داشت – بیایند و به معلمت نهیب بزنند . استغفر اله بچه ی یک بابا مامان معلم باشی و چنین توقعی؟ شماتت می شوی و آنجا می فهمی که چوب معلم برای همیشه گل است. همکلاسی ات بابای پولداری دارد. یک روز بعد از اینکه اسباب کشی می کنند می آید به شما می گوید معلمتان دیروز در حالی که روی تاکسی بارش کار می کرده آمده و اسبابشان را جا به جا کرده. طوری می گوید که انگار معلمتان نوکر خانه زادشان است. دوست داری این تکبرچرک متعفن سرمایه داری را تف کنی توی صورتش و یادش بدهی که معلم ، معلم است اگر چه گاهی مجبور شود روی تاکسی بار کار کند. ولی این کار را نمی کنی ، می ترسی اگر همکلاسی ات را دعوا کنی همان معلم بیاید و به خاطر اینکه بچه صاحب کار دیروزش را دعوا کرده ای شماتتت کند !
چند پله بالا می آیی . تا به حال شده بود توی انبار نمور تعاونی فرهنگیان سابق همراه پدرت توی صف تاید و مرغ بایستی و لبخند معلم هایی را ببینی که چه سرمست می شوند از گرفتن مرغی و بعد دلالانی که در همان تعاونی مرغ ها را چه آسان از دست همان معلم ها بیرون می کشند. راهنمایی با ابتدایی خیلی توفیر دارد. مخصوصا برای تو که از یک محیط پاستوریزه مثل دبستان شاهد به یک مدرسه معمولی وارد شوی. آنجا مفهوم رد شدن را ، توهین به معلم را ، جیم زدن از مدرسه را ، تقلبی را ، مبصر کلاس بودن را ، مدرسه دو شیفت و کلاس چهل نفره را ، معلمی با لهجه روستایی را ، نداشتن گچ رنگی را ، با دوچرخه مدرسه رفتن را می فهمی. سبیلت تازه دارد سبز می شود و تو همکلاسی هایی را داری که پازلف چکمه ای می گذارند. این دفعه وقتی معلم حرفه به بهانه ای واهی با تسمه اش کف دستت می کوبد فقط توی چشمش زل می زنی صدایت هم در نمی آید. توی درس انشا سعی می کنی سنگ تمام بگذاری و هروقت ازتو درباره ( در آینده دوست دارید چه کاره شوید؟ روز پرستار ، تعطیلات را چگونه گذراندید؟ و... ) می پرسند هرچه کلمه قلمبه سلمبه به گوشت می خورد را توی انشا هایت بیاوری : تهاجم فرهنگی ، چرخ صنعت ، خدمت به همنوعان ، شغل انبیا ، عدالت علی ، آمریکای جهانخوار ، ایران مهد علم و دانش و...
چند پله بالاتر می آیی.دبیرستان که می آیی دیگر سبیلت پر شده و صدایت دو رگه. دبیرستان تازه تاسیس حاج حسین احمدی. رییس جمهورت هم عوض شده. مشارکت مردم ، خط قرمز ، دموکراسی، آزادی بیان ، آقازاده ها ، عالیجنابان سرخپوش ، حقوق بشر و... کلماتی است که تازگی ها فقط از زبان دیگران شنیده ای . همچنین اسلام آمریکایی ، بر اندازی نرم ، بی بند و باری جوانان ، مطبوعات زنجیره ای ، رابطه با آمریکا،استغفر اله را . سیاست خواهی نخواهی دارد وارد زندگیت می شود. زندگی سیاسی معلم سیاسی می خواهد.زیر دست کسانی هم پرورش می یابی که توی شهر رجل سیاسی اند : صمد افتاده ، حسین خواجه زاده ، عبد الرزاق خواجه زاده ، مرتضی دیانتی نسب ، محمد مهدی جعفری زاده و... . معلم های دبیرستان توقع دارند بزرگ باشی و بزرگی یاد بگیری. تو و هم کلاسی هایت توی اوج دوران بلوغ و سرکشی هستی. روز معلم همکلاسی هایت پوست تخم مرغ روی پنکه می گذارند . زنگ فیزیک است و استادت پیرمردی بس محترم و عالم. آقا هوا گرم است ، پنکه را روشن کنیم؟ باز کنید. کلاس آماده انفجار است. پنکه باز می شود و پوست تخم مرغ به دیوار کلاس می خورد و جلوی پای معلمی می افتد که رو به تخته در حال نوشتن است. معلم آرام نگاهی به پوست تخم مرغ می کند و بدون اینکه برگردد به درس دادنش ادامه می دهد. کلاس خشک می شود. همه خفه شده اند.
وارد دانشگاه که می شوی فضا چیز دیگری است . بزرگ نشده باشی مجبور می شوی بزرگ شوی. جایی که باید بفهمی گیر دادن به شریعتی فقط به خاطر سیگار توی دستش است و دیگر هیچ و این یعنی بزرگی. باید بفهمی فلانی به خاطرراحت بودن با دوست دخترش است که اصلاحاتی شده و فلانی به خاطر پست برادرش توی شهر ادعای اصولگرایی دارد و این یعنی بزرگی. که وقتی فلان استاد به بهانه ی تمیز کردن در و دیوار خانه اش - که آماج ترقه ها شده اند - چند دانشجو را با وعده نمره دادن مجبور به تمیز کردن دیوار خانه اش وادارمی کند یعنی بزرگی. که وقتی فلان دانشجو را برای ادای توضیحاتی بالا می کشند یعنی بزرگی. که وقتی استاد اخلاق دانشگاه مثل آب خوردن حقت را می خورد یعنی بزرگی، که وقتی دانشگاه پولی را که برای درس خواندن پرداخته ای خرج فلان کاندیدا می کند یعنی بزرگی. که وقتی نشریه ای که مدیر مسئولش هستی بیرون می آید و تو جگرت حال می آید و پزش را می دهی یعنی بزرگی ...
ته دیگ : و تا اینجایی که الان هستم – منظورم همین جا پشت کامپیوترم است– همه چیزم را مدیون معلم هایم هستم. معلم من پدر و مادرم بوده اند. دبیرانم بوده اند . اقوام و دوستانم بوده اند.همشهریها و هم استانی ها و هم وطنان و هم قاره ای ها و هم سیاره ای هاو خالق همه اینهایی که گفته ام بوده اند. معلم من آن عزیزی بوده است که می آید توی وبلاگم فحش می نویسد. معلم من آن نویسندگانی بوده اند که کتابهایشان را خوانده ام. آن خطبایی بوده اند که پای منبرشان نشسته ام. معلم من بچه های پنج شش ساله کوچه مان هستند . و همه کسانی هستند که آنها را می شناسم و نمی شناسم. و شمایی هستید که بعد از خواندن این پست برایم نظر می نویسید! متشکرم

